حضورشان دائمی است. در ردیفهای منظم چرخ میزنند. به نفعشان است که در دسترس باشند، برای پیشرفت کارشان! البته یک واقعیتی وجود دارد، بعضی از کلمهها لوندند، بعضیها با افاده، بعضیها بالا شهریند و بعضیهایشان هرزه. بعضیها کم پیدایند و بعضیها مزاحم. اما مرا که دیگر نمیتوانند سیاه کنند، این بازیها وننربازیها و کلاس گذاشتنهایشان را باید ببرند یک جای دیگر. خودشان هم فهمیدهاند. به همین خاطر است که آمدهاند و چسبیدهاند درست سر انگشتانم.
خب این خیلی خوب است. اینکه همه آنقدر اهل هنر و فرهنگ هستند. یک نمایش عجیب و باورنکردنی در جشنواره تئاترعروسکی اجرا میشود به اسم مالیخولیای گذر زمان؛ نمایشی عجیب و ابتکاری از یک گروه نمایشگر اسپانیایی. به جای بلیط ثبت نام میکنند، و نمایش را به صورت انفرادی، برای هر تماشاگر حدود ۳ دقیقه، نمایش میدهند. اجرای فردا و پس فردایش مانده است.
فقط معضل اینجاست که درهر اجرا فقط ۵۰ نفر میتوانند از نمایش دیدن کنند در حالیکه ۶۰۰ نفر تا الان اسم نوشتهاند. خب این خیلی خوب است. اینکه همه انقدر اهل هنر و فرهنگ هستند!!! فقط نمیدانم چرا وقتی به این فکر میکنم که عمرا نمیتوانم این نمایش را ببینم، حرصم به طور وحشتناکی در میآید. آفرین به همه آنهایی که از ما زرنگتر هستند. بله، آفرین و خوش به حالتان!
بلند شدن روزها معرکه است، از فردای یلدا داراز شدن روزها آغاز میشود، خورشید زندگی است، بهار معجزهی خدا است، زمین مرده زنده میشود، من از خورشید انرژی میگیرم، من عاشق خورشید هستم، خورشید زندگی است. من درختان سر سبز را میبینم، همچنین رزهای قرمز، من اونا را میبینم که شکوفه میزنند، برای من و تو و با خودم فکر میبینم، که دنیا چقدر شگفت انگیزه.
من جا ماندهام. زمان یک جایی حول و حوش خرداد و تیر برای من ثابت ماند است. من هنوز در حال و هوای اتفاقات تیر و خرداد هستم. مرداد و شهریور هم گذشت؟ تابستان تمام شد؟ باور نمیکنم. چقدر ترسناک.
من ولو بودم توی مبل. او موهایش را شینیون کرده بود روی سرش. من فکر میکردم و او با کفشهای پاشنه بلندش راه میرفت روی زباله. خانهاش شبیه خانههای سینمای بونوئل بود، همه چیز در آستانه اضمحلال و فساد. و من چه ویران بودم آن روزها. من مارلو مغموم بودم و او همان هابیشام و دروغگوی شیرین همیشگی. یک روز عصر بود به گمانم، همان عصر گلوله شدن توی مبل، که با دوتا بستنی پیچ پیچی دایتی برگشت. گفت: «بیا جای همه عشقهای رفته را پر میکند» من غیر منتظره خندیدم وبا هم بستنی خوردیم.
حالا که گم شده است، خودش و دروغهای شیرین و مضمون حراف و مرموز و حضور مشکوکش، من ساعت دو نیمه شب هر شب به یادش هستم، به یاد کوچهای دم صبحم به آن خانه ویران در میدان جماران و آن همه ماجرای خنده دار و جماعت دراکولاها و شعر و ترانه و فلسفه. و هر روز ساعت چهار بعد از ظهر به یاد او که خودش را گم و گور کرده، یک بستنی دایتی پیچ پیچی میخورم و دارم «ستاره شدنش» را به زودی روی پرده سینما میببینم.
بودم اما خوب نبودم. از این دکتر به آن دکتر. از این هیپنوتیزم کار به آن روانکاو و روانشناس و روان پزشک. همه هم با یک نتیجه. بستری شدن اورژانسی در اولین کلینیک یا بیمارستان روانی. با نسخههایشان میتوانم یک دفترچه چهل برگ درست کنم دیگر! همه را تلنبار کردهام روی هم. دارو نگرفتم از هیچ کدام. فقط جلوی همهشان نشستم روی صندلی، یک پایم را انداختم روی پای دیگر و خیلی خونسرد مثل یک آدم آهنی بدون هیچ احساسی شرح حال دادم. خیلی جدی از اتفاقاتی صجبت کردم که در خلوت، سالهاست که امانم را بریدهاند.
یک جا، پیش دکتر نبیپور، وسط شرح حال دادن وقتی به این ماههای آخر رسیدم گریهام گرفت. خیلی جدی بغضم را قورت دادم و سعی کردم دوباره شروع کنم به صحبت کردن که گفت: «مارلو! بغضت رو قورت نده!» همان وقت تازه فهمیدم ماه هاست که جلوی خودم هم حفظ ظاهر میکنم. از جسم و روانم مایه میگذارم برای حفظ ظاهر. جلوی آدم و عالم، به جز اینجا.
چرا یک هفته ننوشتم؟ حس آدمی را داشتم که وسط رینگ، خونین و مالین افتاده و نفسهای آخر را میکشد و نای بلند شدن و ایستادن را هم ندارد اما جمعیت دور و اطرافش سرحال و قبراق نشستهاند و یک صدا با هم فریاد میزنند لنگاش کن! لنگاش کن، نه تلفنها را جواب میدادم نه اسام اسها و نه ایمیلها و نه کامنتها و نه پیامها را. چه دوست، چه دشمن، چه خیرخواه، چه بدخواه همه منتظر بودند من هر روز از خودم و حال و روزم برایشان به تفصیل بگویم! سکوت کردم.
توانش را نداشتم روزی دو هزار بار از اول برای هر کس دانه به دانه تعریف کنم که چرا نیستم، که چرا نمینویسم، که حالم خوب است؟ که چکار میکنم. که هی بشنوم باید قوی باشم… که ترسو هستم. که بیعرضه هستم… سکوت کرده بودم. جلوی همه به جز یکی دو نفر دوست خیلی نزدیک. دلشوره امانم را بریده بود.




