تبليغاتX
گردباد

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

کلمه‌ها شکل موم شده‌اند، چسبیده‌اند به سر انگشتانم. با یک نگاه، انتخابشان می‌کنم. آن‌ها ردیف می‌شوند و مرا با التماس نگاه می‌کنند، من با تفرعن از توی نوبت بیرونشان می‌کشم. کلمه‌ای که انتخاب شده به دیگران زبان درازی می‌کند و شاد است. گاهی وقت‌ها هم در آخرین مراحل، یا به تنهایی ترور می‌شود و یا در میان یک پاراگراف بد اقبال شهید یک قتل عام علنی می‌شود، مرگ در حین انجام وظیفه! دیگر می‌شناسمشان دیگر. دهانشان را که باز کنند، تا آخرین حرفشان را می‌خوانم. آن‌ها مدام هستند.

حضورشان دائمی است. در ردیف‌های منظم چرخ می‌زنند. به نفعشان است که در دسترس باشند، برای پیشرفت کارشان! البته یک واقعیتی وجود دارد، بعضی از کلمه‌ها لوندند، بعضی‌ها با افاده، بعضی‌ها بالا شهریند و بعضی‌هایشان هرزه. بعضی‌ها کم پیدایند و بعضی‌ها مزاحم. اما مرا که دیگر نمی‌توانند سیاه کنند، این بازی‌ها وننربازی‌ها و کلاس گذاشتن‌هایشان را باید ببرند یک جای دیگر. خودشان هم فهمیده‌اند. به همین خاطر است که آمده‌اند و چسبیده‌اند درست سر انگشتانم.

خب این خیلی خوب است. اینکه همه آنقدر اهل هنر و فرهنگ هستند. یک نمایش عجیب و باورنکردنی در جشنواره تئاترعروسکی اجرا می‌شود به اسم مالیخولیای گذر زمان؛ نمایشی عجیب و ابتکاری از یک گروه نمایشگر اسپانیایی. به جای بلیط ثبت نام می‌کنند، و نمایش را به صورت انفرادی، برای هر تماشاگر حدود ۳ دقیقه، نمایش می‌دهند. اجرای فردا و پس فردایش مانده است.

فقط معضل اینجاست که درهر اجرا فقط ۵۰ نفر می‌توانند از نمایش دیدن کنند در حالیکه ۶۰۰ نفر تا الان اسم نوشته‌اند. خب این خیلی خوب است. اینکه همه انقدر اهل هنر و فرهنگ هستند!!! فقط نمی‌دانم چرا وقتی به این فکر می‌کنم که عمرا نمی‌توانم این نمایش را ببینم، حرصم به طور وحشتناکی در می‌آید. آفرین به همه آن‌هایی که از ما زرنگ‌تر هستند. بله، آفرین و خوش به حالتان!

بلند شدن روزها معرکه است، از فردای یلدا داراز شدن روزها آغاز می‌شود، خورشید زندگی است، بهار معجزه‌ی خدا است، زمین مرده زنده می‌شود، من از خورشید انرژی می‌گیرم، من عاشق خورشید هستم، خورشید زندگی است. من درختان سر سبز را می‌بینم، همچنین رزهای قرمز، من اونا را می‌بینم که شکوفه می‌زنند، برای من و تو و با خودم فکر می‌بینم، که دنیا چقدر شگفت انگیزه.

من جا مانده‌ام. زمان یک جایی حول و حوش خرداد و تیر برای من ثابت ماند است. من هنوز در حال و هوای اتفاقات تیر و خرداد هستم. مرداد و شهریور هم گذشت؟ تابستان تمام شد؟ باور نمی‌کنم. چقدر ترسناک.

من ولو بودم توی مبل. او مو‌هایش را شینیون کرده بود روی سرش. من فکر می‌کردم و او با کفش‌های پاشنه بلندش راه می‌رفت روی زباله. خانه‌اش شبیه خانه‌های سینمای بونوئل بود، همه چیز در آستانه اضمحلال و فساد. و من چه ویران بودم آن روز‌ها. من مارلو مغموم بودم و او‌‌ همان هابیشام و دروغگوی شیرین همیشگی. یک روز عصر بود به گمانم،‌‌ همان عصر گلوله شدن توی مبل، که با دوتا بستنی پیچ پیچی دایتی برگشت. گفت: «بیا جای همه عشق‌های رفته را پر می‌کند» من غیر منتظره خندیدم وبا هم بستنی خوردیم.

حالا که گم شده است، خودش و دروغ‌های شیرین و مضمون حراف و مرموز و حضور مشکوکش، من ساعت دو نیمه شب هر شب به یادش هستم، به یاد کوچ‌های دم صبحم به آن خانه ویران در میدان جماران و آن همه ماجرای خنده دار و جماعت دراکولا‌ها و شعر و ترانه و فلسفه. و هر روز ساعت چهار بعد از ظهر به یاد او که خودش را گم و گور کرده، یک بستنی دایتی پیچ پیچی می‌خورم و دارم «ستاره شدنش» را به زودی روی پرده سینما می‌ببینم.

بودم اما خوب نبودم. از این دکتر به آن دکتر. از این هیپنوتیزم کار به آن روانکاو و روان‌شناس و روان پزشک. همه هم با یک نتیجه. بستری شدن اورژانسی در اولین کلینیک یا بیمارستان روانی. با نسخه‌‌هایشان می‌توانم یک دفترچه چهل برگ درست کنم دیگر! همه را تلنبار کرده‌ام روی هم. دارو نگرفتم از هیچ کدام. فقط جلوی همه‌شان نشستم روی صندلی، یک پایم را انداختم روی پای دیگر و خیلی خونسرد مثل یک آدم آهنی بدون هیچ احساسی شرح حال دادم. خیلی جدی از اتفاقاتی صجبت کردم که در خلوت، سالهاست که امانم را بریده‌اند.

یک جا، پیش دکتر نبی‌پور، وسط شرح حال دادن وقتی به این ماه‌های آخر رسیدم گریه‌ام گرفت. خیلی جدی بغضم را قورت دادم و سعی کردم دوباره شروع کنم به صحبت کردن که گفت: «مارلو! بغضت رو قورت نده!»‌‌ همان وقت تازه فهمیدم ماه هاست که جلوی خودم هم حفظ ظاهر می‌کنم. از جسم و روانم مایه می‌گذارم برای حفظ ظاهر. جلوی آدم و عالم، به جز اینجا.

چرا یک هفته ننوشتم؟ حس آدمی را داشتم که وسط رینگ، خونین و مالین افتاده و نفس‌های آخر را می‌کشد و نای بلند شدن و ایستادن را هم ندارد اما جمعیت دور و اطرافش سرحال و قبراق نشسته‌اند و یک صدا با هم فریاد می‌زنند لنگ‌اش کن! لنگ‌اش کن، نه تلفن‌ها را جواب می‌دادم نه اس‌ام اس‌ها و نه ایمیل‌ها و نه کامنتها و نه پی‌ام‌ها را. چه دوست، چه دشمن، چه خیرخواه، چه بدخواه همه منتظر بودند من هر روز از خودم و حال و روزم برایشان به تفصیل بگویم! سکوت کردم.

توانش را نداشتم روزی دو هزار بار از اول برای هر کس دانه به دانه تعریف کنم که چرا نیستم، که چرا نمی‌نویسم، که حالم خوب است؟ که چکار می‌کنم. که هی بشنوم باید قوی باشم… که ترسو هستم. که بی‌عرضه هستم… سکوت کرده بودم. جلوی همه به جز یکی دو نفر دوست خیلی نزدیک. دلشوره امانم را بریده بود.
| لينک ثابت |  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 23:56    | 

این مطلب یکی از نوشته‌های حسین درخشان است که به تاریخ ۲۴ مهر ۱۳۸۷ در وبلاگ سردبیر: خودم منتشر شد. خوب است یادی کنیم از کسی که یک تنه به جنگ جیره‌خوران اجنبی رفت و توانست جنبش زنان میلیونر ضد انقلاب بالای پارک وی را شکستی جانانه دهد. پست بعدی که از حسین درخشان در این ارتباط بازمنتشر خواهد شد "رهبران کمپین «یک میلیون امضا» در کنفرانس NED در اوکراین" است.



صنم دولتشاهی یا همان خورشید خانوم بالاخره اعتراف کرد. آن هم به چیزی که من بخاطر گفتنش دارم دو ساله مرتب از خودش و رفقا و همکارهای خودش فحش می‌خورم و برچسب‌هایی مثل آدم فروش یا جاسوس جمهوری اسلامی یا خائن می‌گیرم. او چند وقت پیش نوشت:

اینکه بعضی دولت های غربی دارن پول می دن تا جدایی طلبی رو تقویت کنن تو ایران واقعیته. حالا نمی دونم به جندالله هم پول می دن یا نه، ولی شک نکنید که به گروه هایی پول می رسه و آموزش هایی خارج از ایران داده می شه و غیره، و متاسفانه دلال این قضایا هم ایرانی هایی هستن که به اسم فعال زنان و حقوق بشر و غیره دارن از دولت های غربی پول می گیرن. (واقعا وضع حال به هم زنی است.)... این وسط ما که نمی تونیم از دولت بیگانه انتظار داشته باشیم دلش به حالمون بسوزه. تاریخ نشون داده دولت های غربی دلشون به حال ما نسوخته و تا تونستن دهن مملکت ما رو صاف کردن. حالا هم با بی شرفی هرچه تموم تر دارن پروژه جدایی طلبی و براندازی و غیره خودشون رو پیش می برن. ... آهای دولت جمهوری اسلامی، حال ماهایی که اینجاییم از این بیزنس غربی حقوق بشری داره به هم می خوره، ولی یه پای معامله، کثافت کاری های خودتونه. شما بی گناه رو ناعادلانه حبس و شکنجه می کنین، یه عده دلال هم این وسط از این کار شما تو بیزنس های حقوق بشری نون می خورن و دولت های غربی هم فرصت رو غنیمت می شمارن توطئه می کنن.

باید بگویم که شنیدن این حرفها، هرچند یکی به نعل و یکی به میخ است، از کسی مثل صنم بسیار غیرمنتظره بود و من واقعا شجاعتش را در بیان بخشی از این واقعیت‌ها که همیشه او و رفقایش نفی کرده‌اند تحسین می‌کنم. این نوشته، البته اگر آن را در چند روز آینده تحت فشار لمپن‌های دور و برش پس نگیرد، برای او از یک طرف دشمن‌های زیاد و از طرفی هم دوستانی تازه خواهد ساخت.

شروع خوبی است که او به عنوان یکی از همین فعالان حقوق بشر قبول کرده که در زیر چتر حقوق زنان و کارگران و دانشجویان و اقلیت‌ها بسیار هستند که دارند اهدافشان را برای براندازی و راه انداختن جنگ قومی و نژادی و کلا بی‌ثبات کردن امنیتی پیش می‌برند. اما او هنوز جرات ندارد قبول کند که بسیاری از کسان یا پروژه‌هایی که قبلا از آنها دفاع کرده است، خود بخشی از همین «بیزنس کثیف» هستند. شاید هم منافعش ایجاب نمی‌کند که کاملا قابل فهم است.

مثلا اگر یادتان باشد پس از لو رفتن همکاری نزدیک فریبا داوودی مهاجر، از رهبران پروژه‌ی «کمپین یک میلیون امضا»، با سازمان ان.ای.دی (NED)، و حمایت آشکار وزارت خارجه‌ی آمریکا از این کمپین، دولتشاهی به دفاع از کمپین برخواست و گفت که اولا کمپین هیچ وابستگی مالی به هیچ سازمان خارجی ندارد و دوم حمایت رسمی وزارت خارجه‌ی آمریکا از این کمپین به هبچ وجه نشانه‌ی وابستگی کمپین به دولت امریکا نیست، و سوم فریبا داوودی مهاجر هیچ نمایندگی‌ای از طرف کمپین ندارد.

ولی در این مدت اتفاق‌هایی افتاده و شواهدی به دست آمده که این ادعاها را نقض می‌کند و نشان می‌دهد که اتفاقا همین کمپین یک میلیون امضا که دولتشاهی آن را از نمونه‌های معصوم و بی‌گناه فعالیت حقوق بشری می‌داند، یکی از همان پروژه‌هایی است که دارد با پول خارجی و برای بی‌ثبات کردن ایران کار می‌کند.

اول اینکه رهبران کمپین هرگز تا حالا حتی یک بار هم از حمایت رسمی وزارت خارجه‌ی آمریکا ابراز ناخرسندی نکرده‌اند و از آن فاصله نگرفته‌اند. این فقط یک معنی می‌دهد و آن هم تایید وابستگی‌شان به وزارت خارجه‌ی آمریکا است.

دوم اینکه کمپین، باوجود آگاهی از همکاری فریبا داوودی مهاجر با NED، هرگز دربرابر او، چه به عنوان عضو و چه به عنوان یکی از مدعیان رهبری آن، موضعی نگرفته است. این به معنی تایید دخالت داوودی مهاجر در رهبری کمپین و همینطور تایید رابطه‌ی کمپین با NED از طریق داوودی مهاجر است.

سوم، سندی که دولتشاهی از دخل و خرج کمپین در عرض شش ماه دوم سال ۱۳۸۶ منتشر کرده نشان می‌دهد که بزرگترین رقم کمک مالی را همین خانم مهاجر به مبلغ ۷۵۰ هزار تومان انجام داده است که بیش از ده برابر از میانگین تمام کمک‌های مالی دیگر بیشتر است. اگر فرض کنیم رهبران کمپین یا اعضای فعال آن با روابط داوودی مهاجر با نهادها و سازمان‌هایبدنام آمریکایی مخالفند، شاید بتوان دلیل سکوت محض آنها را در قبال این خانم، همین کمک‌های مالی‌ای که کمپین می‌فرستد بدانیم.

چهارم، بعد از راه اتفادن کمپین، اولین سازمان بین‌المللی‌ای که شروع به حمایت و خبررسانی و تبلیغ برای آن کرد، موسسه‌ای به نام «همکاری آموزش زنان» یا Women's Learning Partnership for Rights, Development, and Peace یا به اختصار WLP ‌است که مهناز افخمی بنیانگذار و رییس آن است. این سازمان از کمپین یک میلیون امضا به عنوان مهمترین همکاران یا پارنتر ایرانی خودش نام می‌برد و در صفحه‌ی مخصوص ایرانش، اخبار مربوط به این کمپین و اعضایش بیشترین حجم مطالب را اختصاص می‌دهند. همینطور کمپین یک میلیون امضا یکی از تنها چهار پروژه‌ای است که این سازمان رسما ترویج یا Advocacy می‌کند. بجز اینها، این سازمان تا سال ۲۰۰۷ نزدیک به دو و نیم میلیون دلار فقط از NED کمک بلاعوض مالی برای تقویت شبکه‌های فعال زنان در دنیا و بخصوص خاورمیانه و از جمله ایران گرفته است. خود مهناز افخمی هم یکی از اعضای هیات مدیره‌ی بازوی بین‌المللی NED است که نامش را گذاشته‌اند World Movement for Decmoracy یا به اختصار WMD.

با توجه به این شواهد و مدارک، برای من شکی باقی نمانده است که پروژه‌ی کمپین یک میلیون امضا را رسما دولت آمریکا، هم از طریق کمک مالی مستقیم و غیرمستقیم، و هم کمک لجستیک و تبلیغاتی، دارد می‌چرخاند. این البته به معنی آن نیست که این کمپین از همان اول توسط آمریکایی‌ها خلق شده است. بلکه احتمال زیادی دارد که اینها پس از آشنایی با اهداف و اعضای آن نصمیم به حمایت و هدایت آن گرفته باشند. اما با توجه به اینکه WLP یک پروژه‌ی امضا‌ جمع‌کنی مشابه را در مراکش هم حمایت و هدایت می‌کند، این احتمال هم هست که اصلا این کمپین را مهناز افخمی با روابط گستزده‌اش با ان.جی.اوهای ایرانی و شیرین عبادی، برای وزارت خارجه‌ی آمریکا یا نهادهای دیگر دولتی، راه انداخته باشد. این نیاز به تحقیق بیشتری دارد که می‌ماند برای فرصت دیگر.

در آخر باید بگویم که خوشحالم که می‌بینم بخشی از باوجدان‌ترهای بیزنس حقوق بشری مثل صنم دولتشاهی به اصل این واقعیت‌ها اعتراف کرده‌اند. ولی امیدوارم با دیدن این شواهد و مدارک و اطلاعات دیگری که آنها از مسایل درونی این گروه‌ها دارند و من ندارم، رودرباستی را کنار بگذارند و قبول کنند که گول ظاهر اینها را خورده‌اند و خودشان هم در همین بیزنس کثیف بازی خورده‌اند. و البته ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است.

| لينک ثابت |  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 21:39    | 

پس از فتح مکه توسط پیامبر گرامی اسلام (ص) و تصرف نقاط استراتژیک شهر همه منتظرند تا رسول الله با دشمن چه می‌کند؟ پیامبر اکرم اعلام می‌نماید که همه مورد بخشش و عفو قرار گرفته‌اید حتا خاندان ابوسفیان و سردمداران کفر. ولی ۹ نفر هستند که خون آن‌ها مباح است از آن ۹ نفر ۳ نفر قاتل هستند و باید قصاص شوند و شش نفر دیگر «ادیب» «شاعر و بازیگر» هستند و ادب و هنرشان را در توهین و بی‌احترامی و جسارت به ساحت مقدس نبوت به کار گرفته‌اند و آن‌ها را اگر چه به پرده کعبه دست آویخته باشند بکشید.

تاریخ یعقوبی دوم ص ۵۰ - ۶۰


وقتی به مقدسات مسلم شیعه توهین می‌شود من با خودم فکر می‌کنم پس جمهوری اسلامی به چه درد می‌خورد؟ آری! مذهب باید از بین برود تا این بمب تسلیم در قلب این جامعه بتواند منفجر شود؛ اسلام باید به عنوان ارتجاع و مخالف ترقی و تجدد و تمدن به دست میرزا ملکم خان‌های زمان از سر راه کنار رود تا بانک‌ها و کمپانی‌ها و کارتل‌ها و تراست‌ها بی‌هیچ مانعی و مزاحمتی و تعصبی وارد شوند! تا آخرین قطره خونمان اجازه نخواهیم داد خواب کافران ضد دین تعبیر شود.


خیلی‌ها می‌گویند حکم ارتداد شاهین نجفی معدوم باید توسط مراجع تقلید صادر شود تا او مرتد شناخته شود، حکم همان است که بیست و چهار سال پیش در روز ۲۵ / ۱۱ / ۶۷ در تاریخ نوشته شد.


اسکولاستیک جدیدی که عقل را در خدمت تکنولوژی و تکنولوژی را در خدمت تولید و تولید را در خدمت سود؛ می‌خواهد همه ملت‌ها و ملیت‌ها؛ یک بازار مصرف شوند و همه خصوصیت‌ها و خصلت‌ها و خطوط چهره و اصالت‌ها و دلبستگی‌ها و... که آنان را تشخیص وجودی و اصالتی معنوی می‌بخشد محو گردد و همه قالبها استاندارد شده شوند با نیازهای استاندارد شده؛ چرا که سرمایداری صنعتی آنچه می‌سازد. استاندارد شده می‌سازد! 

شاهین نجفی معدوم سالها پیش توی متن یکی از ترانه‌هایش ضاله‌اش گفته بود: چارده قرن دارند توی سرم می‌زنند... واقعن معذرت می‌خوام توی یکی دیگر هم می‌خواند: شبای عاشورا فیلم پورنو خونه خالی، شاهین نجفی یک پروژه است، پروژه آندلسی سازی ایران، همان کاری که فتح الله منوچهری یا همان فرود فولادوند معدوم در کانال ماهواره‌ای‌اش می‌کرد و الان این مرتد دارد می‌‌کند، این ادامه همان خطی است که فریدون فرخزاد معدوم در آلبرت هال لندن دنبالش می‌کرد، همان خط آرش آبادپور است که در سال 2005 گفت: اسلام بیمار است. 

ملحدان و کافران ضد دین این آرزو را به گور خواهند برد. کسانی که در جبهه کفر نیروی ضد دین جمع کرده‌اند و می‌خواهند مشارکت جبهه ضد دین را هم جلب کنند باید بدانند اگر می‌توانند به عقاید کفر آمیزشان رنگ حقیقت ببخشند ما هم به رگ غیرتمان می‌نازیم. بمب اتم در حال انفجار است. و ما خاموش نشستگان غافل نسل هزاره سوم؛ هر آن به سمت‌‌ همان سرنوشت محتومی می‌رویم که سالیانی پیش؛ گردانندگان طرح دهکده جهانی پیش بینی آنرا می‌کردند؛ ما در حال پیش روی به سمت ناکجا آبادهای فرهنگ و زندگی هستیم و اگر اندکی دقت کنیم خواهیم فهمید که این لحظات زندگی ما است.


آنهم در دنیایی که برای آن هزاران امید و آرزو و فکر و نقشه داشتیم. زمان فراهم شده است برای‌‌ همان لحظه‌ای که تعارض‌ها و تناقضهای موجود در غرب و تکنولوژی و تمدن غربی؛ بناگاه رخ نمایند و با یک حرکت؛ تمام تاریخ؛ فرهنگ؛ فکر؛ زبان و اندیشه بشری را ببلعد و انسان‌ها؛ همانهایی که زمانی غول بی‌شاخ و دم اتوماسیون را با شاخ و برگ فراوانش پرواندند و جهانی آرام و سرار رفاه و صلح را به بخت برگشتگان قرن‌ها نسل کشی تاریخ وعده می‌دادند؛ اکنون سرشکسته و بدبخت چشم به بازی تقدیر دارند؛ و هیچ چاره‌ای جز قدم زدن در شاهراههای انحراف و گمراهی که خود طراح آن بوده‌اند؛ نمی‌بینند. 


براستی تراژدی هملت؛ بهترین نام برای این دوره است. کشتن فرهنگ بدست ابزار فرهنگی! دو قطبی که باید با هم باشند اما یکی وجود دیگری را مزاحم می‌بیند و این ابزار فرهنگی است که در آخر؛ فرهنگ را برای ابد به قتل می‌رساند؛ وبلاگ و در کل اینترنت ابزاری بسیار قوی هستند که در قرن بیست و یکم مورد استفاده قرار می‌گیرند و در این کشاکش باید دید که آیا فرزندی بنام غیرت وجود دارد که انتفام مرگ پدر را بگیرد.

شیعه هنوز آنقدر بدون شیر بچه نمانده است که شاهین نجفی معدوم راست راست در خیابان‌های آلمان راه برود، مجری بی بی سی فارسی می‌گوید بنا به درخواست شخص شاهین نجفی معدوم، به سبب مسایل امنیتی، از اشاره به محل اقامت وی معذور است، بی بی سی فارسی باور کن تو اگر به ما آدرس این ملعون را هم نگویی ما محل دقیق اختفای او را بلد هستیم، نویگیشن شیعه خیلی خوب کار می‌کند، به خوبی می‌دانیم الان مجریان، خبرنگاران و ریزه‌خواران ملکه از کار شاهین نجفی معدوم خوشحال هستند، آنها هم زمین‌گیر خواهند شد. 

لازم به ذکر است که هرگونه توهین و جسارت به مقام منیع و شامخ بزرگان دین نه تنها از نظر شرع مقدس اسلام مذموم است که بر طبق بسیاری از کنوانسیون‌های حقوق بشر از جمله اعلامیه حقوق بشر ملل متحد مصوب ۱۹۴۸، ماده ۱۹ کنوانسیون بین المللی مدنی و سیاسی، کنوانسیون حقوق بشر مصوب ۱۹۶۹، اعلامیه کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد ۱۹۹۶ و بیانیه اجلاسیه سران سازمان ملل متحد در ۱۲ دسامبر ۲۰۰۳ و بیانیه مصوبه اجلاسیه دوربان سال ۲۰۰۳ دربردارنده بندهای محکومیت توهین به ادیان و چهره‌های آسمانی است.

شاهین نجفی معدوم با اعتقادات قابل توجهی سرشاخ شده. هیچ جای دنیا برای همچین کاری فرش قرمز پهن نمی‌کنند. از شرق تا غرب عالم جلوی هر کلیسای کاتولیکی بروید و به مسیح توهیین کنید باید عواقبش را هم منتظر باشید. وقتی مغز متفکر شاهین نجفی، یغما گلرویی باشد دیگر باید حساب کار دست‌تان بیاید. اعدام انقلابی شاهین نجفی معدوم یک اتفاق است و به نظر ما باید این اتفاق بیفتد، کسی که شاهین نجفی معدوم را به درک واصل کند نباید به تبعات آن فکر کند و فقط باید رسالت خود را انجام دهد.


| لينک ثابت |  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 2:37    | 

انتهای یکی از داستان‌های کارور است؛ یادم نیست اسم قصه چه بود. زنی در آستانه‌ی یک صبح مالیخولیایی، روی زانو‌هایش می‌نشست، روبه‌روی یک پنجره‌ی قدی بزرگ و دستانش را سمت آسمان می‌گرفت و می‌گفت: خدایا! به من، به ما، رحم کن! خود قصه هم بی‌نظیر بود. زن نیمه‌شب از خواب می‌پرید، در خانه صداهای عجیب می‌آمد و تلاش‌های زن برای آنکه شوهرش را از خواب بیدار کند به جایی نمی‌رسید.

از خانه بیرون می‌زد، جزییات ریز ناگواری می‌دید، برمی‌گشت خانه و شوهرش هنوز خواب بود و به حالتی از ترس و تنهایی و استیصال می‌رسید... و این جمله‌ی خدایا! به من، به ما، رحم کن، به همراه آن تصویر، در آن صبح مالیخولیایی... خب، بی‌نظیر است و این روز‌ها مدام می‌رود و می‌آید.

این کتاب خواندن ما هم حکایتی دارد. زوری کتاب خواندن، مثل درس خواندن شب ِ امتحان می‌ماند. باید کتاب بخوانیم تا صفحه‌مان پر شود. بعد هم بنشینیم کلمات را هی بالا و پایین کنیم تا مطلبمان اندازه شود. امروز از صبح نشستم و «پیکاسو» خواندم؛ کتابی درباره دوره‌های هنری «پیکاسو» و سیرش و از آن سو تاثیر ملیت اسپانیایی «پیکاسو» در آثارش. نمی‌گویم کتاب بدی بود، خیلی هم خوب بود؛ فقط کتاب خواندن زوری، مثل درس خواندن شب امتحان می‌ماند و هیچ کیفی ندارد.

خواب دیدم که در شهر «رم» هستم؛ حال خوبی داشتم، خوشحال بودم و آرام. رفتم کافه و یک لیوان قهوه ‌خوردم با ته مزه‌ی کارامل و طعم خامه. تنها نبودم ولی، کسی که آن سوی میز نشسته بود، خاطرم نمانده. صبح که از خواب بیدار شدم، حال خوبی داشتم.

توی این فیلم، دخترک پریشان وامانده‌ی نویسنده‌ای که مدت‌هاست دستش به نوشتن نمی‌رود، می‌نشیند روبه‌روی روانکاوش و گریه می‌کند و می‌گوید؛ همه‌ی مشکلش این است که نمی‌تواند بنویسد، دیگر نمی‌تواند بنویسد. بعد هم توضیح می‌دهد که احتمالن فرقش با آدم‌های دیگر در این است که آن‌ها وقتی خونریزی می‌کنند، دنبال چسب زخمی هستند که زخم را بپوشاند و در جواب پرسش روانکاو که می‌پرسد؛ تو چه کار می‌کنی؟ پاسخ می‌دهد: «اینقدر خونریزی می‌کنم تا بمیرم.»

جهان پیشینم را انکار می‌کنم
جهان تازه‌ام را دوست نمی‌دارم
پس گریزگاه کجاست؟
اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟
دو مجموعه از شعرهای «غاده السمان»

چند شبی‌ست که از کنار سر من تکان نمی‌خورند. گهگاه ورق می‌زنم و می‌خوانم؛ آدم را ارتقا می‌دهد. «ابدیت، لحظه‌ی عشق»، غاده السمان، عبدالحسین فرزاد، نشر چشمه. یکهو ساکت می‌شوم، یکهو به حرف می‌افتم؛ خودم از خودم خنده‌ام می‌گیرد.

والا، من نمی‌دانم در آن وزارتخانه‌ی عریض و طویل ارشاد چه خبر است؛ آقای وزیر انگار خیلی حال و حواس ندارند؛ به هر حال ما خوشحالیم و امیدواریم که مستدام باشد، نمایشنامه‌ی «در یک خانواده ایرانی» را خوانده‌ام و پیشنهاد می‌کنم؛ تا دیر نشده، تشریف ببرید و بخرید که غفلت موجب پشیمانی‌ست. از ما گفتن بود؛ ضرر نمی‌کنید.

در یک خانواده ایرانی در شمار همین هفت جلد نمایشنامه‌ی‌ دور تا دور دنیای نشر «نی» ا‌ست که به تازگی منتشر شده‌ ‌ (حدود یک ماه) و به آنچهار جلد نمایشنامه‌ای که پیش از این، از همین مجموعه منتشر شده بود، اضافه شده‌اند. «در یک خانواده ایرانی» نوشته‌ی «محسن یلفانی»؛ نمایشنامه‌نویس مقیم فرانسه است و قصه‌ی رنج‌ها و مصائب یک خانواده‌ی ایرانی از تیرباران دخترشان «مژده»، که گویا اوایل انقلاب فعالیت سیاسی داشته و به همین خاطر تیرباران شده است.

زمان نمایشنامه، به وقتی‌ست که این خانواده‌ی پریشان و پیر و از دست رفته، قصد کرده‌اند در دوازدهمین سالگرد تیرباران دخترشان، به سنت هر سال، به همراه باقی اعضای فامیل، به بهشت زهرا و سر قبر او بروند... و حالا دیالوگ‌ها را داریم که سراسر قصه‌ی سردرگمی و پشیمانی و یاس است؛ با اینحال نمایشنامه، بی‌هیچ قضاوتی تمام می‌شود؛

هر چند فضا‌ها و یادآوری‌ها، آنچنان تلخ است که خواننده‌ی نمایشنامه، با حس خود تصمیم بگیرد و به سبب این اوضاع تاسف‌آور، متاثر شود. راستی انتهای نمایشنامه، یک گفت‌و‌گوی خوب با «محسن یلفانی» ضمیمه شده که «تینوش نظم‌جو» انجام داده است.

| لينک ثابت |  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:20    | 

در مجموعه داستان «پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند» نوشته‌ی «رومن گاری» یک داستان عجیب کوتاه است به اسم «بشر دوست»؛ ماجرای یک یهودی بشر دوست ِ خوشبخت ِ خوشبین است به اسم آقای «کارل لوی» که از قرار در «مونیخ» زندگی می‌کند و درست در زمانی که «هیتلر» زمام قدرت را در دست می‌گیرد به زیر زمین خانه‌اش پناه می‌برد و سال‌های سال زیر زمین خانه را ترک نمی‌کند و آنجا به وسیله‌ی زوج وفادار خدمتکارش پذیرایی می‌شود و هرگز و هرگز و هرگز و هرگز اعتقادش را به آینده، به صلح و به انسان از دست نمی‌دهد. 


خوزه پایان عصر پپ و بارسا را اعلام کرد

او یقین دارد؛ عقل، اعتدال و نوعی حس فطری عدالت که به هر حال در قلوب بشری به ودیعت نهاده شده است، سر انجام بر کور ذهنی و کج‌روی زودگذر غلبه خواهد کرد. و البته آقای «لوی» پیش از پنهان شدن ابدی در زیر زمین خانه، در مقابل هشدارهای دوستان و آشنایانش که از او دعوت می‌کردند تا همراه آنان به مهاجرت برود، خنده‌ی خوشی تحویل و در کنج صندلی راحتی‌اش لم می‌دهد و در ‌‌نهایت هم با اعتقاد به انسان می‌ماند و قرار است که خوشبخت بمیرد.

حالا این داستان شده حکایت ما؛ پنهان شده‌ایم در اتاق‌هامان و در‌ها را بسته‌ایم. مدفون شده‌ایم زیر کتاب‌ها و خودمان را زده‌ایم به آن راه که انگار نمی‌بینیم. نشسته‌ایم به دیدن و خواندن. کمی شاعر شده‌ایم و کمی خیال‌پرداز و رفت و آمد‌ها را محدود کرده‌ایم به دایره‌ی تنگ معاشران مجیزگو. آی‌پاد‌ها را چپانده‌ایم در گوش‌ها با آی‌پدها داریم ور می‌وریم و صدای رادیوی تاکسی‌ها را نمی‌شنویم و تحلیل‌های مالیخولیایی شوفر‌ها را.

خودمان را پنهان کرده‌ایم در زیرزمین‌های دلخواسته- شبیه راوی ِ بی‌مثال رمان «تنهایی پر هیاهو» ی «هرابال» - تا یادمان برود در چه بزنگاهی گرفتاریم. می‌گویم که فقط کاش اعتقادمان را به انسان، به آینده و به دوران غیر «احمدی نژادی» از دست ندهیم؛ به بلوار میرداماد، ۵۰ سال دیگر و به روزهای رنگین. شاید مثل آقای «لوی» خوشبخت بمیریم.

می‌نویسم تا یادمان باشد، ما در دوره‌ای زندگی کردیم که مورینیو تمام تلاشش را کرد تا در روزهای بارسلونازده کوتاه نیاید، مثل گاو خشمگین جنگید و انتقامش را از این روزگار نامرد گرفت. چه لحظه باشکوهی است وقتی یک مرد خودش را میان میلیون‌ها میلیون نامرد ثابت می‌کند.

اورهان پاموک در جایی گفته است: می‌نویسم تا نشان بدهم چقدر از دست شما‌ها عصبانیم، چقدر از دست خودم عصبانیم! این جواب آنهایی که اعتقاد دارند من اینجا خیلی تلخ می‌نویسم، تلخ‌تر از خودم و از تجربه‌های شیرین و اتفاقات بامزه زندگیم، هیجان‌ها، سفر‌ها و رفت و آمد‌ها کمتر می‌نویسم. مطمئنا نسبت به نوشته‌هایم روزگار بهتری دارم اما، می‌نویسم تا نشان بدهم چقدر از دست خودم و دیگران عصبانیم!



زیرنویس:

:: انتقام تا قیامت طول نمی‌کشد. تارانتینو گردباد

| لينک ثابت |  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:33    | 

 


حرم فلش-طراحی-کد وبلاگ-کد جاوا





جنبش وبلاگی فدائیان امام هادی النقی(ع)